روبرويم مردی که سيگار می کشد
از غم پشت نگاهش . شاديم ته ميکشد
قبل او.نزديکی سيگار و لب . جرمی بزرگ
بر خيال خام من . او خط بطلان . ميکشد
مجرم است اما گناهش درد اوست
شعله های درد او آتش به جانم ميکشد
در سکوتش ای خدا احساس غربت ميکنم
هستی ام از آن سکوت . آه مکرر ميکشد
چيره نقاشيست . کارش محشر است
سايه چشمم غلمهای غمش تر ميکشد
کوه ايمانم هم او ويران نمود
نقش جانم را به دلخواهش ز اول ميکشد
قد رعنا روی زيبا از هنرهای خداست
خوی خوبش تار و پودم را زهم وا ميکشد
گر چه در بند غم است اين دل اسير
با غل و زنجير غم هر دم به سويش پر ميکشد
چون نيازم يک نگاه گرم اوست
بی نيازی جامی است کانرا به ته سر ميکشد
فعل او دلخواه من افکار او افکار من
ياد و نامش اينچنين بر خاک و خونم ميکشد
عشق ممنوع الورود اين دلم گرديده بود
ليک ياغی گشته و هر دم به دل سر ميکشد
من مسافر گشتم و رب همدمم
شعله های لطف او در هستی ام گر ميکشد

جهان
پيام هاي ديگران ()
من تو را از کودکی در خوابهايم ديده ام
وز خيابانهای شهر سادگی دزديده ام
در خيالم هر زمان . در هر کجا
با تو هم بازی شدم در کوچه ها
ذره ذره تا تورا بشناختم
از نگاهت تا خدا پل ساختم
آن غرور و شرم خود را سوختم
درد مهرت را به دل اندوختم
من تورا با هر نفس اغشته ام
در پيت عمر عزيزی گشته ام
من نميدانم چسان طی ميشود
شام تاريکم سحر کی ميشود؟
من همی دانم که غوغايی شده است
با تو رويايم اهورايی شده است
اين همه يعنی که شوری در دل است
گر نگردی اشنا پای دلم اندر گل است

جهان
پيام هاي ديگران ()
تو را می خوانم ای شوق شعفناک
که پرهای خيالت کنده از خاک
تو را ای شور و غوغای جوانی
که هر سو خواستی راحت برانی
تو را می گويم ای تصميم بودن
لبت خندان دلت غرق به خون است
تو را پرواز روح و هستی و فکر
تو را آغاز راه تازه و بکر
تو را ای ناجی غرقاب خفتن
تو را می خواهم ای راز شکفتن

جهان
پيام هاي ديگران ()